از اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل مینویسم
از اوج سقوط ستاره ها....
می نویسم از قهر شبنم با گلبرگها
از قهر شهاب ها با آسمان
از قهر گنجشکها با باغچه حیاطمان
میخواهم از علفهای هرزی بنویسم ، که در هر کجا که خواستند، روییدند
میخواهم از داسها بنویسم ،که بر ساقه گندمهای طلایی سیراب شدند
از پروانه هایی می نویسم که در پیله مردند.... و ازپیله هایی که پرواز کردند
از تشنگی یاسهایی می نویسم که در حسرت مهربانی خشک شدند
و از گلهای قالی که هنوز زنده اند و تازه ...
از کبوترانی می نویسم که جفتشان در قفسها اسیر مانده و در حسرت پرواز
از مردگانی می نویسم که بی زحمتند ، و از زنده هایی که بی همت اند
از فاصله ها خواهم نوشت......
از آنانی می نویسم که در دوری قهقهه سر می دهند و از شعف بسیار چشمانشان نمناک...
وازآنانی که هر شب نه ، هر لحظه در خویش فرو میروند و میگریند، از این فاصله ها....
از گلهای کویری می نویسم، که در اوج تشنگی و تنهایی ، زنده اند و عا شق
و درخت هایی سر مست و مغرور، که بر تن زخمه هایی از حضور عاشقان دارند...
از جاده های بی انتهایی می نویسم که روزهاست دل به مسافری نسپرده اند
روزهاست که در آرزوی نقش کفشهای رهگذری بر دل نشسته اند...
می خواهم از انتظار بنویسم...... نمی توانم
تو بگو از انتظار چگونه بنویسم ؟؟؟
با چه لحنی بنویسم ؟؟؟
با چه رنگی بنویسم ؟؟؟
با چه خطی بنویسم ؟؟؟ تو بگو....